
بهترین کادوی تولدم، رو امشب از دوست یار غار ام گرفتم. ممنونم خانم سین.میم امسال بهترین سالروز تولدم بود بهترین .... صبحش با صدای بابا بیدار شدم نماز صبح خوندم و با خانم میم به نیت دعای ندبه رفتیم سرآسو، کوهنوردی. چه شادم امروز و چه هشیار است تنم....
ادامه مطلب
نارنجی تهران یادت هست؟ روزهای سرخوشانه ای که سرمای دی ماه برایم آورده بود؟! روزهای سردی که یقه پالتو را تا چشمهایم بالا می کشیدم و دستهایم توی جیبهایی گرم می شد که از آن سیم هندزفری بیرون آمده بود و شب، سکوت، کویر را پخش می کرد. من آدم حسرت خوردن نبوده ام، آدم پشیمانی کشیدن یا هر حسی که بشود از این اسم ها رویش گذاشت. فقط این روزها دلم حال و هوای روز هایی را می خواهد که سرخوشانه بروم کوه و صدای جویبار جاری را به جانم بنشانم که در حرکتش رسیدن به دریا و بزرگ تر شدن و کمال آشکار است....
ادامه مطلب
هوا سرد شد. برگها ریخت شبها بلند شده اند و فرصت برای تنهایی بیشتر. چه افکار متضادی توی سرم می چرخه. خونه های سازمانی ارتش، ورودی کرمانشاه توی عصر خیلی سرد و غم انگیز پاییزی. کویر گردی توی کویرهای مرکزی ایران، بافق یزد. بودن توی یک محله پایین و محصور در تفکرات پیشینیان. و شباهت این افکار در اینه که همه متعلق به گذشته اند و هیچ فکری رو به آینده توی ذهنم نمی چرخه....
ادامه مطلب